سربازی

درود بر همه شما.

بالاخره شتر خواب آلود سراغ منم اومد.

نه بابا،قرار نیست بمیرم.قراره برم سربازی :)

ادامه متن…

۱۹
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید تلنگر
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

پونیشا

پونیشا :: نیروی کار مجازی

۱۱
اسفند ۱۳۹۰
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

تولدت مبارک

درود.
امشب خیلی حالم گرفتس.تولد یکی از دوستام بود,ولی آفیش شده بودم,باید می رفتم.
مسعود جان,عزیزم,تولدت مبارک.می دونی؟
بهترین تولدها اونایی هستن که تو دلمون جشن می گیریم

۱۶
اردیبهشت ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها یادداشت
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

باغچه ی خاطره ها

درود بر شما.جای همتون خالی.
بالاخره بعد از مدتها هممون دور هم جمع شدیم و اومدیم دماوند,باغچه ی خاطره ها.
نه بابا.اسم جای خاصی نیست.یه تیکه زمین خداست که توش درخت کاشتیم و یه خونه نقلی وسطشه,برای اوقات دلتنگی یا استراحت.
گوسفند ها دو تا بره خیلی ناز به دنیا آوردن و …
یه سگ خیلی باحال هم داریم که بهش میگم بوش وگ.تا وقتی برگردم,با اجازه

۰۸
اردیبهشت ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

دوست خوب

درود.
تو وبلاگ یکی از دوستان یه مطلب خوندم درباره دوستشون که بعد از مدتی جدایی,دوباره همدیگه رو دیدن و پیدا کردن و …
خوش به حال هر دو تا شون.
آخه خیـــــــــــلی سخته دوست آدم ازش جدا بشه.
دقیقا مثل تو.با خودتم سپهر خان.خیلی نامردی و بی وفاییه که آدم از دوستش خبری نگیره.آخه مگه استکهلم چه خبره که ول نمی کنی برگردی?جنابعالی که نه اهل تکنولوژی سنگین هستی,نه زبونم لال اهل … که اونجا برات بهتر باشه.بی معرفت,کلی دلتنگتم.دلمو خوش کردم به چند تا کلمه که بعضی وقتا چت می کنیم,یا صدایی که با هزار خش خش و نویز و مکافات می رسه بهت.برگرد…
اصلا تو برنگرد,میرم سراغ دکتر,خبرنگار,همکار و مشاور و … خودم خ.ف.ح .
واقعا بی انصافیه که من بعد از سه ماه بفهمم جنابعالی به جرگه متاهلان پیوستید.ولی خب در هر صورت خوشبخت بشید ان شاالله.
درباره اون دعاتون هم ممنون.ولی محاله منم به جرگه شما ها بپیوندم”خانم های محترم قصدم اصلا جسارت نیست”.ولی باز هم ممنون که بعد از سه ماه جواب ایمیل و پروژه هاتون رو دادید.
و …
همه رفتند,کسی دور و برم نیست….
هه هه هه.ببخشید,فکر کردم استودیو:-D
ولی خب شکر خدا هنوز هم زندگیم سرشار از امید و موفقیت و دوستای خوبه.از تک تک شماها ممنونم.
خدایــــــــــا!
شکر…

۰۸
اردیبهشت ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها تلنگر
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

علی الحساب

درود بر همتون.
من واقعا شرمنده شدم با این همه اظهار لطفتون.من کوچیک شما هستم “قدیمیا راست گفتن هر کی بره عزیز میشه”
عارضم به خدمتتون که بعد از هشت روز برگشتم خونه تا ان شا الله یه جور دیگه به وطنم خدمت کنم.
من باز هم بابت دیر آپ کردن عذر می خوام.
اصلا از قیافه خودم متنفر شدم.کلی ریش و سیبیل اجباری …
آخه یکی نیست بگه حتی تارزان هم صورتشو اصلاح می کرد.چرا سربازا اجازه ندارن?…
امروز یه روز فوق العاده شلوغ داشتم,تازه شب قبلش هم اصلا نخوابیده بودم.
راستی عزاداری هاتون قبول…
منم.دعا کنید.فردا روز مهمی دارم.التماس دعا…

۰۶
اردیبهشت ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

اگر …

اگر

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.
ادامه متن…

۱۴
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید تلنگر
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

غروب سیزده به در

درود بر شما.
تعطیلات چطور بود?امیدوارم تعطیلات خوبی گذرونده باشی.
الان دقیقا غروب سیزده به در سال ۱۳۹۱
نمی دونم چرا ولی غروب سیزده به در که میشه دلم میگیره,از اون دلتنگی های لعنتی آدم رو زیر و رو می کنه و یاد خیلی چیزا میندازه.
از اون جنس دلتنگی ها که چاره اش موسیقیه.اونم از کارای شخصی خود آدم.
ولی قرار نیست این دلتنگی مانع ادامه روز بشه.
داستان زندگی همچنان ادامه داره…
ادامه داره به خاطر تمام خاطرات خوب,اهداف و دوستای گلم.
پیــــــــــــش به سوی زندگــــــــــــــــــــــی.

۱۳
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه

آخیش.
بالاخره رسیدیم خونمون.دوباره بوی دود و صدای بوق و ترافیک و …
واقعا هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.
دوستان من الان وضعیت افقی هستم.با اجازتون برم لالا.

۰۸
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

هوای ابری

باران می بارد…
چشمانم را می بندم.باز میکنم…باز هم می بارد.
با دست چشمانم را پاک می کنم,ولی بارانش تمامی ندارد.
هه!چشمانم را می گویم.باز هم بارانی شده.باز هوای چشمانم سخت ابریست.
و تو خوب معنی ابر و باران را می دانی.
دلیلش را هم می دانی.ای بابا ! خود تو دلیل این بارانی.
تویی که قرار بود دلیل خنده ام باشی.دلیل شاد بودنم و دلیل هزاران هزار بودن دیگر.
دلتنگ توام که هنوز ندیدمت یا صدایت را نشنیدم.
آری.تو وجود نداری.
می ترسم از اینکه چهره همدیگر را فراموش کنیم,یا لحن صدامان یادمان برود.
ای بابا .گفتم که تو وجود نداری.
پس من دلتنگ کسی هستم که نیست.وجود ندارد.هیچ.nothing
پس این دلتنگی لعنتی برای چیست?چیست که باعث شده نه فکرم به کار رود و نه دستم به ساز.نه نه!اشتباه شد.دستم به ساز نرود می میرم…
گمان کنم این دلتنگی با عذر خواهی قابل حل باشد.
من تمام قد از خودم عذر خواهم خواست,باشد که خودم را عفو کنم…
صدای موزیک را بلند می کنم.
بلند
بلند
بلندتر.
این قدر بلند که از زندگی روزمره جداشوم و به دنیای خودم سفر کنم
“یه بوم خالی و سفید,تو یه اتاق یخ زده.جلوش یه مشت رنگ سیاه,با یکی که حالش بده…”
و همچنان:
باران می بارد…
چشمانم را می بندم.باز میکنم…باز هم می بارد.
با دست چشمانم را پاک می کنم,ولی بارانش تمامی ندارد.
————-
از مجموعه خط خطی های یک مرد آزاد

۰۸
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید تلنگر
دیدگاه‌ها ۶ دیدگاه
برچسب‌ها

٬

باران

داریم از پدربزرگ و مادربزرگ خداحافظی می کنیم و کم کم برمبگردیم تهران.
به محض این که وارد حیاط شدم حیات دیدم.:
باران می بارد.
به حرمت کداممان نمی دانم.
دادار مهربان به حرمت باران و به حرمت بانی اش آرزوهایمان را تبدیل به تجربه کن.
اللهم عجل لولیک الفرج.
آمین

۰۸
فروردین ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها بدانید
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها